سيد صادق سجادى

192

تاريخ برمكيان ( فارسى )

به گوشهء چشم نگاه كرد ، يعنى اين‌چنين دانايان را چگونه برتوان انداخت ؟ . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت در ندامت هارون الرّشيد بعد از برانداختن برامكه و شكايت ازين حال با بعضى مخصوصان « 1 » محمد ابو الحسن علوى مىگويد كه چون غصّه و غصب هارون الرشيد غلبه كرد و ديدهء عقل او را غلبهء حيرت « 2 » فرو پوشيد و ديده و دانسته برامكه را ، بلكه ملك و مملكت خود را ، برانداخت ، روزى متأسف و متندّم « 3 » نشسته بود و به جرعه‌هاى حسرت درياى پشيمانى فرو مىبرد كه من درآمدم . حالى مرا بشاشتى كرد « 4 » و نزديك طلبيد و پيش خويش بنشاند و در محاوره شد و چند كس كه نزديك او بودند هريك را به طرفى گسيل كرد . من دانستم كه مىخواهد مجلس را خالى كند و با من سرّى بگشايد . چون ساعتى برآمد ، جز من پيش او ديگرى نماند . با من آغاز كرد كه من مجلس را به جهت آن خالى كرده‌ام تا با تو سرّى در ميان نهم ؛ و نيكو آن‌كه تو مرد سره‌اى « 5 » و راستگو و با عقل و كياست « 6 » باشى ، سرّ من پوشيده خواهى داشت و در مضرّت من نخواهى كوشيد كه حق تعالى شناسى و حق ولى نعمتان را نيكو دانى . من خدمت كردم و گفتم يا امير المؤمنين سخنى گوى كه عاقلان آن را به درايت و فراست پى « 7 » نتوانند « 8 » برد ، و چندين خداوندان تجربه بر درگاه خليفه حاضرند و چون كيفيت خلوت بشوند ، صد قياس در كار آرند و به قراين « 9 » احوال آنچه امير المؤمنين با من گويد بيرون آرند و پيش از استماع آن را به ميان خلق فاش كنند . خليفه گفت من « 10 » چيزى با تو خواهم گفت كه هيچ دانايى از عقل خود بدان پى نبرد .

--> ( 1 ) . ك : مخصوصات . ( 2 ) . اساس : حدت . ( 3 ) . ك : مستندم . ( 4 ) . ك : حال مرا بشناخت . ( 5 ) . ك : - سره‌اى . ( 6 ) . اساس : كفايت . ( 7 ) . اساس : بيرون . ( 8 ) . اساس : بيرون توانند . ( 9 ) . ك : به فراست . ( 10 ) . اساس : - من .